شهاب الدين احمد سمعانى
مقدمهء مصحح 53
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
فهلوى وا ، گرگان شِيم وا كنارِ وِيْشَه * اينجا چه كنِم ( كنيم ) دل به هزار انديشه / a 60 / نيز هم لازم به تذكر است كه گويا اشعار منقول در روح الارواح از تصرف بعضى از كاتبان و نسخهنويسان بدور نمانده است . لااقل به قطع و يقين مىتوانم بگويم كه يك نسخه از نسخ مورد استفادهء من در تصحيح اين كتاب ، به دست كاتبى كتابت شده كه عارف و خانقاهى بوده و هم شاعر و سخنور . در همين نسخه كه در - بخش توصيف نسخهها آن را خواهيم شناساند - ابياتى بسيار از سنايى و حتى از سرودهاى سدهء هفتم هجرى وارد حواشى و متن شده است ، با توجه به نكات مذكور ، تحقيق در پيرامون اشعار منقول در اين كتاب نياز به « فحص بليغ » دارد ، و بنده تا جايى كه مقدور بوده است كوشيدهام كه در نسخهشناسى تطبيقى روح الارواح از اين نظر ، تسامحى پيش نيايد . به هر صورت ، سمعانى با آنكه نگاشتهاش را با نثرى شاعرانه پرداخته ، ولى مهارت او در گزينش و شيوهء كاربرد ابيات و مصراعهاى منقول رايحهء شاعرانهء كتابش را فزونتر گردانيده و آن را خواندنىتر كرده است . يكى از شيوههاى او در نقل مصراعها آن چنان هنرمندانه مىنمايد كه ممتاز كردن بين مصراعها و عبارات پيش و پس آن مصراعها ، كارى است دشوار . اين شيوه - كه مىتوان از آن با عنوان آميزش نثر شاعرانه با كلام منظوم ياد كرد - در پارهاى از امالى و نگاشتههاى نويسندگان فارسى زبان كه از هنر سرايندگى و نويسندگى بهرهور بودند كارى بوده است معمول ، چنانچه در برخى از آثار پيشينيان نمونههاى زيادى از آن را مىتوان جست . « 76 » سمعانى به هنر درج مصراعهاى منظوم در لابلاى كلام منثورش بسيار توجه داشته ، بهطورى كه اگر مصراع را از ميان عبارات منثور برداريم و جدا سازيم ، نه تنها به مفهوم و مضمون مورد نظر او لطمه مىزند ، بلكه در مواضعى هم كه پيوند معنايى ميان مصراعهاى مندرج و عبارات منثور وجود ندارد ، حذف مصراعها از زيبايى كلام او مىكاهد ؛ زيرا همچنان كه گفته شد ، سمعانى نثر شاعرانه را با
--> ( 76 ) - از آن جمله است اين نمونه در سخنان مولانا : « . . . اين شرح كه كرد ؟ من كردهام كه اللّهام ، به خود كردهام ، به جبرئيل بازنگذاشتم ، به ميكائيل حواله نكردم . سدرهء صدر در ميان تن است . . . » مجالس سبعه ، ص 33 . عبارت « سدرهء صدر در ميان تن است » در واقع مصراعى است در بحر خفيف مسدس مخبون اصلم ، يعنى فاعلا تن مفاعلن فعلن .